
احساس الجدید بقلبک بیزید
شوری دیگر قلبت را فرا میگیرد
بتحسو کلما بطلع فیی
و من آنرا همان هنگام که بر من مینگری حس میکنم

وانک عاطول فیی مشغول
کتیر بتشغلنی و بتموت علی
یاد من خیالت را در بر گرفته و تو تا پای جان با آن میروی
انا ما بدی تقلی کلام
نمیخواهم لب به سخن بگشایی

یدوب قلبی حنین و غرام
که عشق محبتت قلبم را آب میکند
بیکفینی تقلی بحبک
تنها کافیست که به من بگویی... دوستت دارم....

هیدی الکلمه بتقتلنی
تا غصه همین یک کلام مرا بکشد
حدی بیکون قلبک مجنون
قلب مجنون تو در سینه من میتپد
حتی نظرات عیونک مجنونه
آنگاه که نگاه چشمان از خود بی خود شده ات را بر من می افکنی

بیعز علیک ترف بعینیک
بر تو سخت است که چشم بر هم نهی
وتمرق شی لحظه ما تشوف عیونی
چرا که میترسی لحظه ای پلک بزنی و دیدگانم را نبینی

+ نوشته شده توسط امیر در جمعه پنجم آبان 1385 و ساعت
20:27 |